دَریــایــِ غــَمــــ....!!
HoMe|eMaiL |Design|Profile
بنام خدای دلتنگی ها ( راستی نظر یادتون نده)
سلام به همه دوستای مهربونم .... از صبح یه طوریم یه حسی دارم نمیدونم چم شده یه جورایی زیرتیغ شدم انگار ...خیلی سخته تو دنیایی باشی نتونی از دردات با یکی بگی کسی و نداری که دردات و بشنوه و هم دردت بشه ... سخت تر از اون اینه که دور و برت پر ادم باشه اما هیچ کدومشون گوششون با صدای تو نباشه یا اگر هم هست میخوان بشنونن و کارتو زیر سوال ببرن یا بخوان نصیحتت کنن ....چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين؟ چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايی پر از خاطره ... آره با توم .. با تويی که از کنارم گذشتی... و حتی يک بار هم نپرسيدی چرا چشم هايت هميشه باروني ...کاش میشد تو این وبلاگ داد زد دوست دارم داد بزنم و خودمو تخلیه کنم ....
دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درونِِِ سوخته دارم سخن .
کی به پایان میرسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب ،
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز وشب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه میسوزم از این اتش به جان
لیک بر این سوخن دل بسته ام.
تیرگی پا میکشد از بام ها :
صبح میخندد به راه شهر من.
دود میخیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
نظرات شما عزیزان:
وبت نانازیه
دوست داشتی بگو بلینکیم همدیگرو
برچسبها:
Design:hannan
|